قهرمان ميرزا عين السلطنه
576
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شنبه 17 شعبان المعظم - صبح را منزل حضرت و الا رفتم . شمران تشريف برده بودند . پريشب كه خدمت عماد السلطنه بوديم مشهدى عبد الله همه كارهء صدراعظم از جانب حضرت اجل پيغام آورد كه از مدت توقف شما و ناتمامى كار شما بسيار خجل هستم . امشب تمام مطالب را نوشته اندرون روانه كنيد حكم قطعى داده به سلامتى فردا برويد . خيلى خوشحال شدم . گمان من بود كه با آن پيغام خلاص شدهاند . امروز معلوم شد كه حكمى التفات نكردهاند و صبح زود به زيارت حضرت معصومه عليها السلام تشريففرما شدهاند . خيلى تعجب كردم . از سفرشان هم كسى درست مطلع نبود . از ترس ارباب رجوع محرمانه رفتهاند . عماد السلطنه رفت بهتر كند بدتر شد . هيچ كس از اين كار سر درنمىبرد و همه تعجب دارند . بازار رفتم . اميرزاده محمد حسن ميرزا هم بود . مختصر خريدى كرديم . آنقدر پول نمىرسد كه اقلا آدم چيزى بخرد . سال بدى بود . از هرجهت تلخ و سخت گذشت . خداوند امسال فرجى بدهد كه پر كارها درهم [ است ] و از شش طرف گرفتار و مبتلا هستيم . نزهت الملوك خوب شده . خيلى بهتر از پيش است . دايهء خوبى دارد . شيرين [ و ] خوب است . آرام و خواب ندارد . متصل اين اطاق آن اطاق بغل اين و آن است . مادرش چندى بود ناخوش بود . دو سه روز است جانى گرفته و حركت مىكند . عصر خدمت عماد السلطنه رفتيم . مشغول بازى بودند . پسر صدراعظم عجب پسر كودن احمقى دارد . پسر صدراعظم نبايد اينجور باشد . صد هزار كار بايد از دستش صورت بگيرد . هر ادنى نوكرى بود تا حال كار به اين سهلى را تمام كرده بود . بارى تخته بازى كردم و دو هزار بردم . وقت پول دادن كه شد برخاست كه نماز نكردهام . بارى تا نيم ساعت از شب رفته آنجا بوديم . بعد مرخص شده به « لونه » ها آمديم . افسوس كه عمر ما به بدى مىگذرد و چيزى نفهميديم . تنها نشسته كتاب مجمع الفصحا خواندم . حالت دقيقى و اشعار آن بود . مناسب اين دو شعر است اگرچه چندان خوب نيست . زان تلخ مئى گزين كه گرداند * نيروش روان و تلخ را شيرين از طلعت او هوا چنان گردد * كز خون تذرو و سينهء شاهين در آخر اشعار حكيم دقيقى فردوسى خوب گفته : نگه كردم اين نظم سست آمدم * همه بيتها نادرست آمدم دهان گر بماند ز گفتن تهى * از آن به كه ناساز خوانى نهى موزيك و ژيمناستيك پنجشنبه 22 شهر شعبان - دوازده روز تمام است روزنامه ننوشتهام . اتفاق تازه در اين مدت نيفتاده . صدراعظم كه قم رفت . ماندن عماد السلطنه پس از آن مدت طولانى ديديم بىحاصل است . من رفتم و هرقسم بود راضى كرده منزل تشريف بردند . ما هم گفتيم حالا هركس پول بخواهد جوابش سخت و بد است . خود دانند . به عرض حسابى كسى